
نميدانم چند سال است كه وارد وادي وبلاگستان شده ام ، شايد 6 سال باشد فقط ميدانم بعد از شكست عشقي يكطرفه شروع كردم اما هيچوقت اينجا به آن اشاره نكردم ، من فقط در درون خودم شكستم ، آن زمان تنها تعريفي كه از عشق در ذهنم داشتم وقتي عاشق بشوي براي عشقت هر كاري ميكني اما دريغ كه من درگير عشقي يكطرفه شده بودم و طرف مقابلم فقط و فقط براي رضايت مادر و خواهرش ميخواست فقط برگه اي را امضا كند بي هيچ تعهدي ، آن ضربه شد آغازي براي دفتر دل غمگينم . تا قبل از آن فقط وبگرد بودم .
و بعد از آن هر چه كه نوشتم فقط از روزمــَرگيهام بود ، شايد ترجمه اي و حتي شريك شدن عكسي غيرحرفه اي با شما بود اما ميبينم اين روزمرگيها بخشي از زندگي خيليهايمان شده است .
تلاش براي تمديد خواب صبح حتي براي 5 دقيقه ، خوردن صبحانه كه ديگر حتي توجه نميكني امروز عسل خوردي يا پنير ، فقط شايد چون ميداني اگر آن چند لقمه را نخوري فشارت پايين مي آيد ( حالا نميدانم هنوز هم فشارم پايين مي آيد يا نه ، ديگر تست نكردم اين حالت را ، شايد چون ترسو شده ام و قدرت ريسك حتي به اين كوچكي را ندارم) بعد هم ضد آفتابي زده يا نزده و گاهي هم كرم دور چشم و شايد يك رژ كمرنگ و يك خط چشم كه بدون دقت ميكشي ، از در خانه بيرون مي زني ، گاهي هم كمي كفشت را برق مي اندازي و اگر تصميم داشته باشي براي تنوعي كوچك كتوني بپوشي از شب قبل كمي داخل حموم ميشوريشان و گاهي هم يادت مي افتد كه پشت مانتوات را اتو بزني .
بعضي روزها گوشيت را جا ميگذاري و حتي اگر طبقه اول داخل آسانسور يادت بيوفتد باز هم نميروي كه برش داري .
گاهي آفتابگير ميزني ، گاهي هم نميزني و سعي ميكني داخل كوچه از جاهائي كه هنوز سايه است عبور كني و آن پارك هميشگي و سلام و صبح بخيري با خانم همسايه كه حتي اسمش را هم نميداني ، زنهايي كه خودشان را نصب كرده اند روي دستگاههاي داخل پارك براي خلاصي از چربيهاي اضافه اشان ( تنها چيزي كه هر روز به ذهنم مي رسد اين است كه دستشان بوي آهن ميگيرد ) بعد هم عبور هر روزه از خيابان حافظ و خيابانهاي بعدي و بعد صداي دستگاه ساعت زني و شروع يك روز كسل كننده كارمندي ديگر ...
كه در اين فصل بيشتر يك كارمند خواب آلوده ام شايد دقايقي هم پشت ميزم خوابم برده باشد .
خيلي سعي كردم نيمه پر ليوان كارمندي را ببينم اما بعد از 8 سال ديگر نميتوانم چيزي ببينم
ميدانم خيليها آن بيرون خيلي دلشان ميخواد در اين وزاتخانه كار كنند و من بي انگيزهِ شايد جاي يكي از آنها را اشغال كرده ام اما لطفاً اگر هنوز كاري نگرفته ايد كارمندي را انتخاب نكنيد
بعد هم با ناهار روز مي افتد به سرازيري كشدار و تمام ميشود ، دوباره صداي دستگاه ساعت زني
و عبور از همان خيابانها و همان پارك
گاهي با چشم دنبال هادي پسرك گل فروش 6 ساله ميگردم ( چشمان آبي دارد و موهاي بور و خيلي هم تميز و براق است) .
بعد هم نماز ميخوانم( مادرم ميگويد دو تا فرشته منتظرند كه تو نمازت را بخواني تا آنها ببرند ، تو هر روز آنها را خيلي منتظر نگه ميداري) و كانالهاي ماهواره را بالا پايين ميكنم ، با مادرم صحبت ميكنم و بدون هيچ كار خاص ديگري خواب را ترجيح مي دهم .
اين زندگي را 8 سال است كه دارم در زندگي اطرافيانم شايد نقطه هاي اوجي اتفاق افتاده باشد اما زندگي من فقط نقطه هايي بوده كه قلبم را بيشتر به درد آورده و فقط سكوت كرده ام شايد بعضي از نوشته هايم طعم تلخي داشته نمودي از حالت روحي ام اما سعي كرده ام هميشه پنهان كنم .
شايد اگر ياد گرفته بودم همه چيز را پنهانم كنم و زندگي ام را جار نزنم امروز وضعيت بهتري داشتم
اما به اين هم ديگر فكر نميكنم فقط فكر ميكنم ديگر اين روزمرگيها را ديگر ننويسم حتي براي ثبت براي آينده .
سعي كرده ام پوسته تنديده شده اطرافم را پاره كنم اما ميدانم هر كاري هم بكنم آن هم ميپيوندد به همين روزمرگي .
صبحت از گراني قيمت برنج ، گوشت ، آب معدني حتي كيت كت به نظرتان فايده اي دارد ؟ يا مثل هميشه بدون اينكه كسي اعتراض كند ميپذيريم و از كنارش ميگذاريم .
اين صحبتها را ميتونيم توي بحثهاي داغ داخل يك تاكسي مسير هفت تير تا انقلاب هم بشنويم .
بيش از يكسال است كه فيلم خوبي نديده ام يا كتاب خوبي نخوانده ام كه راجع به آنها بنويسم .
شايد هم جسارت ندارم به اعتراف چيزي كه دكتر ميرشريفا به من گفت يا قسمت كردن آن با شما
نميدانم شايد پنجره اي كه من رو به زندگي باز كرده ام زوايه خوبي ندارد ، حداقل تا زماني كه زاويه پنجره ام بهتر نشد ، نمي نويسم اما ميخوانم .
از موارد خواندني كه اين هفته خوانده ام
| |
نام: | |
ايميل: | |
