عکسهای این سایت رو ببینید و این عکس رو .
1- در حال حاضر از دندان درد بسی مبسوط رنج میبرم ، بیشتر باید بگویم لثه درد ناشی از فشار دندون عقل اما خود این امر باعث نمیشود از رسالت بزرگ وبلاگ نویسی غافل شویم .
2- امروز روز تولد حضرت زهرا است و من هر چقدر سعی میکنم به سال گذشته همین موقع فکر نکنم ، نمیتونم
3- فیلم س ن ت و ر ی را رویت کردیم اما هنوز هم نمیدانم چرا اکران نشد فقط به خاطر چند تا جمله کنار جوی آب گلشیفته !!!!!!؟؟؟ یا واقعیتی که مثل سم زیر پوست این شهر تزریق شده ؟؟
ولی خدایی مزه میده مراسم عقد به اون شکلی که در این فیلم بود ، بدون استرس ، بدون تبخال ، بدون حرفهای خاله زنکی .
4- پشت دستم لک شده تازگیها از دستکش استفاده میکنم یعنی گذاشتم اول لک شد بعد از دستکش استفاده کردم ... این نکته آموزشی رو ازش غافل نشید .
5- چیزی که اینروزها خیلی ترجیح میدم ، خوابه ... گاهی حتی پشت میزم تو اداره برای چند دقیقه خوابم میبره ، همه میگفتن مربوط به فصل بهاره ، اما فصل بهار هم تموم شد ، من هنوز همونطوریم .
6- دیگه که اینکه اینروزها بجز مسیر اداره تا خونه و بالعکس ، حاضر نیستم هیچ جائی برم ، رفتم تو سایت کلاب عضو شدم که از تورهاش استفاده کنم بعد پشیمون شدم ، نمیدونم علتش چیه ؟
تنبلیه یا فرار از گرما .
7- دیشب هم بعد از مدتها نشستم از تلویزیون وطنی سریال کانال یک رو ببینم به توصیه دوستان ، اما دیدم یک عدد میمون بر صفحه تلویزیون نصب شده ، خلاصه اینگونه شد که رفتیم سراغ تلویزیون غیروطنی .
- دیشب امیداورم برنامه شب شیشه ای را دیده باشید ، شاید تغییری در وضعیت بوجود نیاید
ولی حداقل کمی دلتان خنک میشود که کسی حرف دلتان را زده است .
جالبه که مصیبت عظما با اعتماد به نفس کامل بر کرسی خود تکیه داده و به هیچ عنوان هم
نمیپذیرد که اشتباه کرده و سرنوشت یک مملکت بدست یک عـوام سپرده شده است و از سمت خود کناره گیری نمی کند ، سه سال پیش با وام بانک مسکن میشد در اطراف میدون منیریه یک خونه با متراژ 40 متر خونه خرید اما حالا
در خاتون آباد ( روبروی بهشت زهرا) هم نمیتونی جایی رو پیدا کنی .
- یکی هم اومد یک اقدامی برای این معزل ازدواج بکنه نذاشتنش 
لینک مربوطه
لکن اینگونه بود که آب منزل قطع بود و به پارک نزدیک منزل پناه بردیم ( از موسسینwc
این پارک ممنونیم) و دیدم که صف طویلی آنجا بوجود آمده ( اطرف شیرهای آب) وما هم
به کمک نیروهای امدادی مقدار آب با خودمان آوردیم .
- هرکسی از راه میرسید یک چیزی میگفت یکی میگفت دستشان درد نکند آب را هم به رویمان بستند .
- یکی میگفت آب سهیه بندی شده ؟
- برداشت محصول گل سرخ :)
- اسم حامد چوپانشونو مینویسم که یادم نره
- خودم فکر میکنم این عکس خیلی هنریه .(گلها داخل رود)
- لک لک و آشیانه اش
- لک لک و آشیانه اش (نمایی دورتر)
- خیلی به ندرت دیده میشدند برعکس سال قبل
- شقایقها
- همه پشمهاشون چیده شده و سبکبال در حال حرکت به سمت دشت
داشتم فکر میکردم در طی این چند سال هر روز یک لغت جدید (انگلیسی) یاد گرفته بودم میشد 2920 لغت . در همین راستا میخوام سایتهایی که مقالات خوب انگلیسی دارن رو پیدا کنم و اینجا معرفی کنم
یکی از اونها سایت اِکونومیست
پ . ن : من انگلیسیم خوبه لکن خواستیم اینگونه نباشد که این چهار تا کلمه رو هم فراموش کنیم . مثلاً کلمه negotiation = مذاکره
فراموش کرده بودم و خلاصه داشتم با یکی حرف میزدم که بلاخره به جای این کلمه گفتم
meeting
- در راستای پست قبلی باید بگویم که این قصه سر درازی دارد ، نمیدانم این نامه شماره دار و تاریخ دار و با امضا چقدر میتواند ساختگی باشد ، درست کردن چنین نامه ای زیاد کار سختی نیست اما اینکه چه کسی جرات کرده از اسم یک رئیس حراست و امضایش استفاده کند خود جای بحث دارد .
البته از این جماعت بعید هم نیست که بدون اینکه ثانیه ای فکر کنند دست به نوشتن چنین نامه ای بزند، از جماعتی که بعد از 8 سال کار کردن دعوتت میکنند برای گزینش و با کمی بازی با کلمات به تو میگویند اگر حجابت را رعایت نکنی به طور غیر مستقیم باعث فرو ریختن بنیاد یک خانواده دیگر میشوی،
از این جماعت رک و راست به تو میگویند نوع پوشش تو و آرایشش خفیفت ممکن است لرزشی در دل مردان بوجود آورد ، تو باید مواظب باشی که مفسده ای بوجود نیاوری ، همه تقصیرها از توست، تو مقصری مردها که ضعیف النفس نیستند ( همه مردها منظورم نیست آدمهایی مثل همین رئیس حراست منظورم است که چه بسا بدش هم نیاید همسر دیگری اختیار کند)
از این جماعت بعید هم نیست که بگویند چه تاریخی باید ازدواج کنی .
از این جماعت که در جلسه گزینش از تو سئوال میکنند چرا تا حالا ازدواج نکرد، چنین بی مغزیهایی بعید نیست
احساس خوشبختی میکنم که هر چه دیگران پیشرفت میکنند ما پسرفت .
پ . ن : میخواستم چند تا عکس بگذارم که دیگر دل و دَماغش را ندارم .
پ . ن : وبلاگ من فیلتر شده ؟
قربانیان گزینش ادارات
این پست رو که خوندم تصمیم گرفتم راجع به گزینش خودم بنویسم
دو هفته پیش زنگ زدن بهم که بیا گزینش ، هفت سال و نیمه که دارم کار میکنم و اینا تازه متوجه شدن که من وصله ناجوری هستم تو این وزارتخونه یا به قول خودشون ایجاد مـَفسده میکنم .
یک مانتوی گشاد بدون هیچ ساسنی از همکارم گرفتم ، کفشم رو هم عوض کردم . صورتم هم که عین میت . لبام میسوخت حتی یک چپ استیک هم نزدم .
سعی کردم خونسرد باشم .
از ابروهای پیوندی و سیبیلهاش میشد فهمید که مجرده ، بعد از بیست دقیقه معطلی پرونده امو برداشت و رفت طبقه بالا و از اونجا زنگ زد که من برم بالا برای گزینش .
بهم گفت پرونده ات و تحقیقاتی که ازت شده مشکلی نداره ولی ما صدات کردیم که یک گزینش حضوری هم داشته باشیم .
باید باب میلش حرف میزدم ، چون میدونم اینا اگر با کسی لج بیوفتن براش یه نامه میزنن که تو هیچ سازمانی نتونه استخدام بشه و من نمیخواستم اینطوری بهم ظلم بشه.
از دینی پنجم دبستان :
1- جنگ احد و جَمل رو پرسید
2-اصول دین و فروع دین رو پرسید
3- پرسید چطوری غسل میکنم ؟
4- حجاب در چه حدی باید باشه
5- تو تظاهرات فلسطین شرکت میکنم ؟ این تظاهرات فایده ای هم داره ؟
6- امام سوم کیه ؟
7- همیشه همینطوری میری سر کار ؟
8- آرایش میکنی ؟
9- خانومهای اداره اتون که آرایش میکنن نظرت راجع به اونا چیه ؟( تا حالا به کسی خیره نشدم)
10- رئیست نماز میخونه ؟( نمیدونم چه ربطی به من داره حتماً یه ربطی داره دیگه)
11- چه ساعتی نماز میخونی ؟
12- کجا نماز میخونی ؟
13- نماز جماعت شرکت میکنی ؟
14- مسجد میری ؟ اسم مسجد محلتون چیه ؟
15- تو عزاداریها شرکت میکنی؟(مگه به جز عزاداری تو این مملکت مراسم دیگه هم برگزار میشه ؟)
16- یک سئوال دیگه پرسید که میخواست پی ببره که ضدآفتابی که میزنم سفید کننده هم هست ؟
17- مرجع تقلیدت کیه ؟ زنده است ؟ اگه مـُرده باشه باید چیکار کنی ؟
18- هدف قیام امام حسین چی بوده ؟ کربلا تو کدوم کشوره ؟
19- اگر زنی حجابشو رعایت نکنه بطور غیرمستقیم باعث فرو ریختن بنیاد یک خانواده دیگه میشه ؟
اینجا دیگه خسته شده بودم و سرم به اندازه یک توپ بسکتبال سنگین شده بود و یک لحظه نظر واقعی امو گفتم : گفتم هر کسی باید رو اراده خودش کار کنه طوریکه با دیدن چند تا تار موی یک زن غیر زن خودش احساسی بهش نده ( تو دلم گفتم این بنیانی که به چند تا تار مو بنده همون بهتر که فرو بریزه )
اما یه آن به خودم اومدم و گفتم بله خانوم خیلی موثر که هست همه باید حجابشونو کاملاً رعایت کنن .
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مثل اینکه خودش هم میدونست سئوالاتش خیلی بیخوده : گفت مثلاً اگر جنگ جَمل رو بدونی میفهمی که به خاندان پیامبر(عایشه زن پیامبر که تو این جنگ با حضرت علی جنگ میکرده)حتی اگر هم اشتباه بکنن باید احترام بگذاری
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یکی از دوستام رفته بود تو یک سازمان دولتی استخدام بشه چند سال پیش
مسئول گزینش چند ساعت تمام داشته از این سئوالها ازش میپرسیده که دوستام خیلیهاشو نمیدونسته ، مسئول گزینش برمیگرده بهش میگه خانوم شما چطوری تو رزومه ات نوشتی تحصیلاتت لیسانسه که هیچکدوم از اینارو نمیدونی ؟
دوستم میگه اگر رزومه امو درست نگاه کنی میبینی که ننوشتم لیسانس الهیات و علوم اسلامی
در رابطه با رشته تحصیلی خودم هر سئوالی که دوست داری بپرس تا جواب بدم ، در ضمن شما تو آگاهیتون ننوشته بودین لیسانس الهیات میخواهید و گرنه من تو آزمونتون شرکت نمیکردم .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فکر میکردم که اینها سر عقل اومدن اما اینطور که معلومه از فردا راجع به رنگ لباسی که تو خونه میپوشیم اینا نظر بدن :
این مطلبو بخونید
تو اینترنت چه سایتی رو سر بزنیم چه سایتی رو سر نزنیم
مانتومون تو خیابون چه مدلی باشه ؟
شال چه رنگی سر کنیم ؟ کفش چه رنگی بپوشیم ؟
موزیک چی گوش بدیم ؟
تازگیها هم به حجاب کارمندان شرکتهای خصوصی گیر دادن
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هزار تا مسئله مهمتر هست که اگر اینطوری براش وقت میگذاشتن تا حالا خیلیهاش حل شده بود
- هنوز هستن کسانی که با رقمهای بالای مهریه شیادی میکنن
- هنوز دختر پسرهای جوونی هستن که چند ساله عقد کردن و پول رهن خونه ندارن که زندگیشونو شروع کنن
- هنوز جوونهای زیادی هستن که با یک حساب سرانگشتی هزینه ها از ازدواج چشم پوشی میکنن
- تو همین جامعه ص ی غ ه کلمه خیلی جاافتاده ای شده
- اینجا زنانی هستند که برای یک کیلو برنج خودفروشی میکنند
و هزاران مشکل دیگه که صحبت کردن راجع بهشون آدمو به مرز جنون میکشونه
نمیدانم چند سال است که وارد وادی وبلاگستان شده ام ، شاید 6 سال باشد فقط میدانم بعد از شکست عشقی یکطرفه شروع کردم اما هیچوقت اینجا به آن اشاره نکردم ، من فقط در درون خودم شکستم ، آن زمان تنها تعریفی که از عشق در ذهنم داشتم وقتی عاشق بشوی برای عشقت هر کاری میکنی اما دریغ که من درگیر عشقی یکطرفه شده بودم و طرف مقابلم فقط و فقط برای رضایت مادر و خواهرش میخواست فقط برگه ای را امضا کند بی هیچ تعهدی ، آن ضربه شد آغازی برای دفتر دل غمگینم . تا قبل از آن فقط وبگرد بودم .
و بعد از آن هر چه که نوشتم فقط از روزمــَرگیهام بود ، شاید ترجمه ای و حتی شریک شدن عکسی غیرحرفه ای با شما بود اما میبینم این روزمرگیها بخشی از زندگی خیلیهایمان شده است .
تلاش برای تمدید خواب صبح حتی برای 5 دقیقه ، خوردن صبحانه که دیگر حتی توجه نمیکنی امروز عسل خوردی یا پنیر ، فقط شاید چون میدانی اگر آن چند لقمه را نخوری فشارت پایین می آید ( حالا نمیدانم هنوز هم فشارم پایین می آید یا نه ، دیگر تست نکردم این حالت را ، شاید چون ترسو شده ام و قدرت ریسک حتی به این کوچکی را ندارم) بعد هم ضد آفتابی زده یا نزده و گاهی هم کرم دور چشم و شاید یک رژ کمرنگ و یک خط چشم که بدون دقت میکشی ، از در خانه بیرون می زنی ، گاهی هم کمی کفشت را برق می اندازی و اگر تصمیم داشته باشی برای تنوعی کوچک کتونی بپوشی از شب قبل کمی داخل حموم میشوریشان و گاهی هم یادت می افتد که پشت مانتوات را اتو بزنی .
بعضی روزها گوشیت را جا میگذاری و حتی اگر طبقه اول داخل آسانسور یادت بیوفتد باز هم نمیروی که برش داری .
گاهی آفتابگیر میزنی ، گاهی هم نمیزنی و سعی میکنی داخل کوچه از جاهائی که هنوز سایه است عبور کنی و آن پارک همیشگی و سلام و صبح بخیری با خانم همسایه که حتی اسمش را هم نمیدانی ، زنهایی که خودشان را نصب کرده اند روی دستگاههای داخل پارک برای خلاصی از چربیهای اضافه اشان ( تنها چیزی که هر روز به ذهنم می رسد این است که دستشان بوی آهن میگیرد ) بعد هم عبور هر روزه از خیابان حافظ و خیابانهای بعدی و بعد صدای دستگاه ساعت زنی و شروع یک روز کسل کننده کارمندی دیگر ...
که در این فصل بیشتر یک کارمند خواب آلوده ام شاید دقایقی هم پشت میزم خوابم برده باشد .
خیلی سعی کردم نیمه پر لیوان کارمندی را ببینم اما بعد از 8 سال دیگر نمیتوانم چیزی ببینم
میدانم خیلیها آن بیرون خیلی دلشان میخواد در این وزاتخانه کار کنند و من بی انگیزهِ شاید جای یکی از آنها را اشغال کرده ام اما لطفاً اگر هنوز کاری نگرفته اید کارمندی را انتخاب نکنید
بعد هم با ناهار روز می افتد به سرازیری کشدار و تمام میشود ، دوباره صدای دستگاه ساعت زنی
و عبور از همان خیابانها و همان پارک
گاهی با چشم دنبال هادی پسرک گل فروش 6 ساله میگردم ( چشمان آبی دارد و موهای بور و خیلی هم تمیز و براق است) .
بعد هم نماز میخوانم( مادرم میگوید دو تا فرشته منتظرند که تو نمازت را بخوانی تا آنها ببرند ، تو هر روز آنها را خیلی منتظر نگه میداری) و کانالهای ماهواره را بالا پایین میکنم ، با مادرم صحبت میکنم و بدون هیچ کار خاص دیگری خواب را ترجیح می دهم .
این زندگی را 8 سال است که دارم در زندگی اطرافیانم شاید نقطه های اوجی اتفاق افتاده باشد اما زندگی من فقط نقطه هایی بوده که قلبم را بیشتر به درد آورده و فقط سکوت کرده ام شاید بعضی از نوشته هایم طعم تلخی داشته نمودی از حالت روحی ام اما سعی کرده ام همیشه پنهان کنم .
شاید اگر یاد گرفته بودم همه چیز را پنهانم کنم و زندگی ام را جار نزنم امروز وضعیت بهتری داشتم
اما به این هم دیگر فکر نمیکنم فقط فکر میکنم دیگر این روزمرگیها را دیگر ننویسم حتی برای ثبت برای آینده .
سعی کرده ام پوسته تندیده شده اطرافم را پاره کنم اما میدانم هر کاری هم بکنم آن هم میپیوندد به همین روزمرگی .
صبحت از گرانی قیمت برنج ، گوشت ، آب معدنی حتی کیت کت به نظرتان فایده ای دارد ؟ یا مثل همیشه بدون اینکه کسی اعتراض کند میپذیریم و از کنارش میگذاریم .
این صحبتها را میتونیم توی بحثهای داغ داخل یک تاکسی مسیر هفت تیر تا انقلاب هم بشنویم .
بیش از یکسال است که فیلم خوبی ندیده ام یا کتاب خوبی نخوانده ام که راجع به آنها بنویسم .
شاید هم جسارت ندارم به اعتراف چیزی که دکتر میرشریفا به من گفت یا قسمت کردن آن با شما
نمیدانم شاید پنجره ای که من رو به زندگی باز کرده ام زوایه خوبی ندارد ، حداقل تا زمانی که زاویه پنجره ام بهتر نشد ، نمی نویسم اما میخوانم .
از موارد خواندنی که این هفته خوانده ام
[آرشیو شده ها]
[4/4/1387- 3:16 ع] پست شماره دار
[2/4/1387- 1:30 ع] مصیبت عظما با اعتماد به نفس
[27/3/1387- 10:9 ص] ثواب یا کباب
[26/3/1387- 4:54 ع] تعطیلات خود را چگونه گذراندید
[22/3/1387- 4:27 ع] سفرنامه تصویری ارتحالون
[21/3/1387- 10:48 ص] حرکتی جدید
[19/3/1387- 3:13 ع] تلخ بخندید (2)
[7/3/1387- 10:23 ص] تلخ بخندید !
[23/2/1387- 2:3 ع] چرا دفترم را بستم
[3/2/1387- 2:5 ع] تمام شد
[آرشیو شده ها]
بازدید دیروز: 20
کل بازدید :7450
کیوان
اِلیزه
آلما
لوتا
neiC
زهرا
ترسا
کهبد
گلنار
رختکن
نقاب
شـَـرح
تورنت
خاتون
رختکن
بلوطک
شکلات
مریمی
خپونی
کـُریزه
گوشزد
دی ناز
بانومریم
زاغارت
کافه تیتر
سمیالیسم
35 درجه
قهوه تلخ
آقا اجازه
هیچستان
قره قروت
اولین وبلاگم
دومین وبلاگم
مـِهر و وَفا
شبشیدها
اَفراپـــِرس
همشاگردیها
افسون فسرده
کرم ابریشم
آلوچه خانوم
آفتاب پرست
جنون جوانی 1
جنون جوانی 2
زنی 30 ساله
امشاسپندان
باغ بی برگی
عاقلانه ِ لـیـلا
اَستامینوفن
پینکفلوید
پسرایرونی
چرندیات
اسپاگتی
مینیمالی
روبی پیره
عمو سیبیلو
وحی شبانه
علی پیروز
من و مانی
مرغ دریایی
خورشید خانم
پنیر خامه ای
**دفتر ممنوع**
رویای نیمه کاره
**مریم گلی **
خانه به دوش
**حسین پاکدل**
**غروب بنفش**
عاشقانه های نرگس
نوشی و جوجه هایش
صفا در لـُـس آنجلس
جزیره اسرارآمیز
مهربانی - صداقت
وبلاگ دکتر شیری
بی سرزمین تر از باد
بهانه ای برای زیستن
کاپیتانی بدون هواپیما
*قصه های عامه پسند*
هذیانهای یک ذهن متورم
دلتنگیهای یک کـِرم دندون
از یک روزنه سرد و عبوس
باران در دهان نیمه باز
خاطرات روزهای طبابت
جمعیت کور و کچلهای زاگال مقیم مرکز
**گل فروشی عباس آقا و شمسی خانوم**
economist
بوردا
سواچ
رویتر
آشپزی
دیکشنری
بروچیستا
آزمندیان
جام جم
کارت نوروز
سایت مشاوره
یلدا بازی
سُهراب سپهری
یادگیری زبان
پارس درگاه
MVMخودرو
Dance age
خواننده های ترکیه
خانه هنرمندان ایران
شعر ، ترانه ، قصه
21 آذر 85 [30]
بعدی [16]
مهر 86 [10]
نوشته بعدی [5]
آذر 86 [8]
آذر 86 تا بهمن [8]
بهمن 86 [4]
اسفند 86 [10]
اسفند 86 [5]
فروردین 87 [10]
فروردین 87 [6]
نام: | |
ایمیل: | |

